نامه رو باترس سپردم بهش
وقت نداشت....فرداش اومد رو به رو موگفت : فکر نکن نخوندمشا،خوندمش و به زودی درباره اش حرف میزنیم
گذشت
چندروز پیش اومد بهم گفت:تو خیلی عجیبی، یه روی عجیبی داری که خیلیا ندارنش شماره تو بده تا بیشتر درباره اش حرف بزنیم...
اینا عجیب ترین کلماتی بودن که توزندگیم شنیده بودم
شماره مو دادمو قرار شد زنگ بزنه که نزد!
ولی خب من هرروز تو مدرسه میبینمش:
امروز اومدو منو کشید یه گوشه کتاب پیامبر از جبران خلیل جبرانو گرفت رو به رومو شروع کرد به خوندن یه قسمت شو گفت: میخوام این کتاب دلیل اشناییمون باشه
و خب من حس میکردم هیچ وقت جبران نمیفهمم...ولی فهمیدم!
حرفهای عجیبی میزد، از انسانیت و ...
من از قمارعاشقانه ی سروش گفتم بهش، و گفت همین که داری از سروش کتاب میخونی یعنی مثل خودم دیوونه ای!و این دیوونگی رو هیچکی نمیفهمه
(تو پرانتز باید بگم این دیوونه بارز ترین صفتیه که درمورد من میگن)
و من همچنان متعجبم که دارم وارد چه فضایی میشم ؟! دارم کجا میرم؟!این دوستی یعنی چی؟!
بینشی و احساسی چیه!؟
من دوستی هام با سلام اینا شروع میشه، نه با بیتهای مولوی و درمورد عشق حرف زدن
اون برای اولین بار نشست رو به روم و گفت من از روز اول که دیدمت فهمیدم تو این چیزی که نشون میدی نیستی!
و من حالا خودم موندم که چی شده؟!
من هون ادمی ام که میگه؟
من خیلی وقته دنبال همینم!شاید البته...دنبال گشتن تو خودم و پیدا کردن اون وجود درونی خودم که سعی میکنه تو ادبیات و فلسقه غرق بشه، درحالی که بین فرمولای فیزیک غرق شده
حالا نمیدونم درست این دوستی یانه
و اصلا ن دارم درست فکر میکنم یا نه
و اصلا باید اینجا مینوشتمش یا نه
نمیدونم...اینکه من یه مدت طولانی گیج و بهوت مسیرم بودم و بدون خلاص شدن ازش فقط فرار کرم ازش و فراموشش کردم، ولی حالا دارم دوباره میرم سمتش
دفترخاطرات...ما را در سایت دفترخاطرات دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 54